تبليغاتX
من مینویسم تا تو بخندی
من می نویسم تا تو بخندی
 

شلام.انقده حوصله م سر رفته که نگو.

نشستم واسه دومین بار دایره زنگی رو میبینم 

ساعت یه رب به دوازده س.

پس فردا عازم ترهانم اونم تنهایی(با فرزانه و نشاط البته)

دلم میخواد.دوس دارم.بیخیال درس و دانشگاه.دارم فرار میکنم.از چی؟نمیدونم!

مخلص خانم ایکس هم هستم.اومدم بنویسم تا بخنده.شماهام بخندین خوب!حسودی نداره که!

..............

با دخمل خاله جونم رفتیم خرید.ساعت ۵ چارراه ملاصدرا قرار داشتیم.شام هم خونه اشکان اینا دعوت داشتیم.کلی سفارش کردن که زود بیاینااااااا.گفتیم چششششببب!

مثه خانما رفتیم خرید کردیم. موقع برگشتن سوار یه تاکسی شدیم و خل بازی دخمل خاله گل کرد.شروع کرد با یه صدای نخراشیده و یه لهجه ی زاقارت(؟) با من حرف زدن.منم که اصولن هیچ وقت هیچ جا نمیتونم جلو خنده مو بگیرم زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند!

وسطای غش غش خنده فقط میگفتم توروخدااااا....بیخیال....تو تاکسی هستیمااااا و دوباره .

کم کم خودشم خندش گرفت...با همون وضعیت صدا و لهجه گفت:خجالت میکشی با منی؟!!

من:

راننده تاکسی از تو آینه اینجوری نگامون میکرد:

دوتا مرد جلو بودن که با وضعیت اسفباری برگشته بودن ببینن عقب چه خبره!

دختره هم که کنار ما بود خودشو چسبونده بود به در با وحشت نگامون میکرد فک میکرد دیوونه ایم!

(به جون خودم این یه تیکه رو عین واقعیت بیان کردم!)

حالا فک کنید تو این وضعیت ما دوتا چکار میتونستیم بکنیم جز

دوتایی غش کرده بودیم از خنده که دیدیم داریم به سر خیابونمون نزدیک میشیم

وسط غش غش خنده من میگفتم تو بگو نگه داه اون میگفت تو بگو نگه داره!

اشک از چشمامون میومد بسکه میخندیدیم.

خلاصه دخمل خاله با خفت و خنده (البته ملایمتر از غش غش) گفت ممنون پیاده میشیم و دوباره

منم که اینجوری بودم پولو گرفتم جلو یارو و هیچی نگفتم.دوتایی داشتیم از خنده پس میوفتادیم که دیدم یه صدایی میاد:

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ........

یهو نگاه کردم دیدم دستم رو پته ی شال دخمل خاله س و اونم که میخواسته پیاده بشه شالش پیچیده بود دور گردنش

بنده خدا هی میخواسته بگه خفه شدم که با خنده ی غش غش تبدیل شده بود به:

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

به زور از تاکسی پیاده شدیم و تا خونه خندیدیم....

هنوزم که هنوزه یادم که میاد از ته دل میخندم

ایشالا همتون الکی از ته دل بخندین

...................................

برای بی اسم بی رسم:

شناختنت منوط بر اینه که برگردم به کدوم قدیم قدیما؟!!!

آخه سه تا گزینه میتونی باشی!

بعدشم من کینه ای نیستم.دلم صافه صافه.تو هم خودتو اذیت نکن.من از هیشکی ناراحت نیستم جز خودم.

......................................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:14  توسط دختر آریایی  | 
 

امروز احصابم همش خط خطی بود.

دیشب از یه مغازهه یه پالتوی جیگر خریدم اومدم خونه.وقتی پوشیدمش دیدم ایوای این چقذه تنگه!

به بر و بچز گفتم مگه من اونجا نپوشیدمش شمام تنم دیدینش؟

گفتن چرا خوب...

گفتم فردا قبل از آیروبیک میبرم سایز بزرگتر میگیرم.

صحب زود پاشدم زدم بیرون تا رسیدم به مغازهه.به مرده گفتم این واسم تنگه.گفت مشکل خودتونه خانم.ما همه جا زدیم لباس تعویض نمیشه.گفتم مرد حسابی من دیشب بردمش.گفت به من چه.هر وقت که بردی.من نمیتونم همچین کاری کنم.

کم کم داشتم قاطی میکردم...بازم محترمانه گفتم حالا شما یه لطفی بکنید....با بدخلقی گفت شرمنده گفتم که نمیشه...

گفتم دلیلش چیه؟گفت خانم من که موظف نیستم مشکلات کاریمو واست توضیح بدم...

منم زدم به سیم آخر گفتم خوب بلدی مشتریاتو بپرونی

گفت این مشکل منه تو خودتو ناراحت نکن...

منم گفتم واقعن که و از مغازه زدم بیرون

تا باشگاه کلی تو دلم فحش دادم بش.

تو باشگاه خط خطی بودم حسابی.خانم علینژاد گفت چطوری خوش تیپ؟چرا اینجوری هستی؟گفتم هیچی ولی لبخند زدم که باورش بشه هیچی!

شهرزادو دیدم بش گفتم چی شده.گفت بیار بپوشش بینم.پوشیدم اندازم بود!!!!!!

ینی چی بگم من؟!!!

واقعن موندم چرا اینجوری شد!انگار باید میرفتم با اون مردک کل کل میکردم بریزم بهم!

خدا هم عجب کارایی میکنه ها!

اومدم خونه پوشیدمش همه دقیقن عین خودم شدن:

پ.ن:این اتفاقا واسه ما طبیعیه.خدا جون همچین حالمونو میگیره خفن!

بعد از تمرین عشخم وایساده بود دم در منتظر.من کلی وایسادم کمک خانم علینژاد جدول حل کردم بعد که اومدم برم دیدم هنوز وایساده

کلی با هم حرف زدیم تا باباش اومد دنبالش.وااااااااایییی باورم نمیشه متولد 67e!

خیلی خانم و موقرتر از این حرفاس.

میگه من اگه پسر بودم تو رو میپسندیدم واسه خودم.(۱ ماه دیگه عروسیشه)

بعد میگه من قد خیلی بلند و هیکل چاق زیاد دوس ندارم.میخندم میگه : باور کن..بخوای تو بغلش بخوابی خفه میشی من تا نیم ساعت:

بهدم گفت یه پسر عمو دارم خیلی خوش هیکل و خوش تیپه.از قد و قواره اندازه تو خوشش میاد.خواستم بگم خوب معرفیمون کن بهم...! ولی خسته تر از این حرفا بودم که بخوام شوخی کنم باهاش. یه ۱۰ دقیقه پیش هم بودیم بعدش رفت.

منم الان کلی خسته م.جوجو هم شیفت ظهر بود.قبل از رفتنش گفته لطفن زودتر بیا تو کلاس دنبالم.منم گفتم چشم.پس ۳۰/۴ باید برم.برم دیگه......

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:50  توسط دختر آریایی  | 
 

ما کلن آدمهای بسیار بسیار خوبی میباشیم و در عالم دانشجویی بسیار مودب و وظیفه شناسیم و کلاسمان را به همه چیز ترجیح میدهیم حتی باغ ارم و هایلار!

چهارشنبه:

طبق معمول جمع شدیم نمازی و موقع سوار شدن به سرویس من که قیافم اینجوری بود: گفتم بچه ها بیاین بیخیال کلاس بشیم.بریم باغ ارم.

در حالیکه حرف خودمو گذاشتم پای بی حوصلگیم و فک کردم الان بچه ها با یه لبخند ژکوند میگن چرت نگو بچه بیا بریم شیدا با شوق و ذوق گفت آخخخخخخخخخ جوون من پایه تم...فاطمه مردد بود مریم و مینا گفتن نههههه ما میخوایم بریم دانشگاه.حالا همه دانشجوئا وایسادن ما داریم بلند بلند دعوا میکنیم که بابا بیخیال کلاس بریم باغ ارم روحمون تازه بشه.(نمیگیم خوب اونا هم دلشون میخواد؟!!)

از باشگاه زده بودم که برم کلاس روحمم کسل بود.بهترین گزینه همون باغ ارم بود اونم با دوستایی که بسیار پایه ن!

خلاصه رفتیم اونجا و یهو دو تا توریست از لهستان به تورمون خورد.دو تا خانم بودن که ما حدود ۴۵ دقیقه باهاشون حرف زدیم

واقعا به جایی رسیده بودم که فک میکردم دیگه speaking من بدرد عمه م میخوره ولی دیدم نه بابا هنوز امیدایی هس

خانمه میگفت شماها خیلی خوشگلین

گفتیم ما؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت آره .اگه شماها تو خیابونای لهستان راه برین توجه همه ی مردا رو جلب میکنین!

چشم ابرو مشکی ندیده بودن آخه...اونم از نوع دختر شیرازی...

گفت شما همیشه با scarf میاین بیرون؟(منظورش مقنعه مون بود) گفتیم نه بابا ما فرار کردیم از دانشگاه

قیافش اینجوری شده بودا:

اینم از سری اتفاقایی که فقط تو ایران میفته نه خانم ایکس؟!!

بعد کلی نصیحتمون کرد که برگردین دانشگاه.ما هم گفتیم چششششششششبب(از اون قولا دادیما!)

بعدم رفتیم گاز همبر زدیم تو رگ حالشو بردیم!مینا همه ی سس تنده رو خالی کرد رو مانتوش!

یکشنبه:

مقاله و نامه نگاری داشتیم.۲ تا ۶!

خیلی کلاسش خسته کننده بود.تو رستی که داد من و مینا و مریم و حوریه  و شیدا جیم شدیم رفتیم گلگشت لیلا هم بعدن تو راه بهمون اضافه شد!

تو اتوبوس کلی از تعریفای بامزه حوریه و امیر (شوهرش) خندیدیم.کلی هم از یه چیزای دیگه خندیدیم که دیگه به خودمون مربوطه

رفتیم فلکه دانشجو .من کیف و سوییشرتم قرمز بود(اونم از نوع پوما) تو ترافیک ماشینا یکی از تو ماشینش داد میزنه خانمی پس کفش قرمزت کو؟!!

همه داشتن نگامون میکردن منم کلی

بعد یه آقای نسبتا متشخص میگه ببخشید خانم گفتم بفرمایید گفت شما پرسپولیسی هستید؟!!

من و بچه ها: تا اومدم عکس العمل نشون بدم گفت چه فایده هفته پیش باخت که!!

بعدم رفتیم هایلار ساندویچ بخوریم.من و حوری سرد سفارش دادیم بقه گرم.موقع خوردن پنیر پیتزا بود که میریخت رو لباسای اونا و بساط خنده مون حسابی جور بود.مینا که عادت داره هم کلی از پنیر پیتزاش ریخت رو کیف و مانتوش و ما دوباره:

اونا با خفت من و حوری با لذت غذا میخوردیم.لیلا گفت چرا ساندویچ من کاهو نداره مال تو داره؟!!!

گفتیم همینه دیگه ما که گفتیم سردش خوشمزه تره

بعدم تا ستاد پیاده اومدیم و من و حوری کلی تو راه با هم حرف زدیم.حرف زدنه خیلی برام خوب بود....گاهی لازمه یکی یه چیزایی رو بهت یادآوری کنه و حوری اونشب با حرفاش خیلی بهم آرامش داد.کلی بیشتر دوسش دارم الان

اگه چشممون نزنن این روزا بدجوری بهمون خوش میگذره...

مرسی خدا جون

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:30  توسط دختر آریایی  |